X
تبلیغات
خاطرات وروزنوشته های من

خاطرات وروزنوشته های من

در وبلاگ سعی دارم تا باکمک مامان وبابا خاطراتم را بنویسم

 

مكه امشب غرق نوري ديگر است

آسمان روشن ز نوري ديگر است


شب بوَد آبستن رازي بزرگ

در حجاب مكه اعجازي بزرگ


سر بسوي كوه و صحرا مي‌كشد

انتظار صبح فردا مي‌كشد


این شعر را بابام به مناسبت مبعث از سایت خبرگزاری فارس گرفته تا

براتون بزارم شعرش مربوط به تاریخ ۱۰خرداد۱۳۶۰ میشه وشاعرش هم

سيدرضا مؤيد  هست درضمن عید مبعث برهمتون مبارک

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004084874

 


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 8:20 توسط لیلا خانم| |
 

حرکت به سمت سامراء

صبح زود صبحانه را خوردیم و آمدیم ایستگاه مخصوص اتوبوسها سوار

 

 شدیم به سمت سامرا حرکت کردیم ورفتیم ورفتیم تا سامراء مقدار زیادی

 

 راه آمدیم تا رسیدیم حرم که خیلی خراب بود ومثل کاظمین نبود وبابام گفت

 

 که دشمنان در اینجا بمب گذاشته بودند واینطور خراب شده بعد رفتیم سرداب

 

 امام زمان(عج) و امدیم ضریح امام هادی (ع) وامام حسن عسکری(ع) و

 

نرجس خاتون وحلیمه خاتون مادر وعمه امام زمان (عج) را زیارت کردیم

 

وآمدیم درصحن ونماز خواندیم ومداح برایمان مداحی کرد ودلم برای مظلومیت

 

 این امامان خیلی گرفت بعد آمدیم سمت مرقد امامزاده سید محمد عموی امام

 

 زمان (عج) ونماز ظهر وعصر را آنجا خواندیم درضمن هوا خیلی گرم بود و

 

نهار را تو اتوبوس خوردیم وبابای من با یکی دیگه از افراد کاروانمان در

 

آوردن وتوزیع غذا کمک میکرد و بعد حرکت کردیم سمت نجف اشرف.

 

منتظر بقیه خاطراتم باشید.

 

 

نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 13:29 توسط لیلا خانم| |

 

حرکت به سمت مرز واقامت درکاظمین

 

شبی که من میخواستم برم کربلا بچه های عمه وخاله ام گریه می کردند

 

 من هم از گریه اونا گریه ام گرفت البته من کمی هم میترسیدم چون بیشتر

 

دوستانم گفته بودند که در بین راه بمب گذاشته اند نصف شب اذان صبح

 

 من بیدارشدم ونماز خواندم که عصر شد ورسیدیم قصر شیرین هتل

 

قصر شیرین ولیعصر بود در آنجا یکی از همسفران مان دوست عمه ام بود

 

 هتل قصر شیرین خیلی تمیزبود خلاصه گذشت ما فقط یک شب در آنجا

 

 ماندیم صبح که شد رفتیم ورفتیم که رسیدیم مرز آنجا مدارک مان را

 

 دادیم ورفتیم عراقی ها هم مدارک ما را دیدن وآمدیم سوار اتوبوس

 

شدیم که بابجونم دیر آمد و گفت از ما انگشت نگاری کردن وبعد حرکت

 

 کردیم وغروب رسیدیم کاظمین بعد از آنکه رفتیم هتل واستراحت کردیم

 

 وضو گرفتیم ورفتیم حرم  .

 

حرم خیلی شلوغ بود ومارا ماموران بازدید کردند ورفتیم داخل ومادرم

 

به من گفت : یک گوشه وایستا واز همانجا زیارت کن من میروم جلو زیارت

 

 میکنم وقتی من داشتم زیارت میکردم یک دختری هم سن وسال

 

خودم با من به عربی صحبت میکرد درست متوجه نشدم من چندبارسعی

 

 کردم که بهش بگویم من ایرانی هستم و زبان تو را نمی فهمم اما نشد بعد

 

 مادرم صدایم کرد وگفت برویم پیش بابا تا به هتل برگردیم آمیدیم هتل

 

وشام خوردیم واستراحت کردیم تا صبح.

 

نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 21:8 توسط لیلا خانم| |
 

این شعر را که میخوانید خودم برای روز پدر گفتم امیدوارم خوشتون بیاد

 

در ضمن روزپدر برهمه پدران مخصوصا باباجون خودم مبارک

 

بزن اون دست قشنگه را

 

پدرسرسبزی دلها               پدرماه ابریشم ها

 

توبامن می مونی               قدرمنو می دونی

 

همیشه ی همیشه           بامامی مونه توخونه

 

گلی درباغ می بینم          سریع آن را می چینم

 

آن گل،گل لاله است          نشانه ای از الله است

 

پدرهمیشه گلم            روزت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 21:8 توسط لیلا خانم| |

 

اینم عکس من که مهرماه سال قبل که می رفتم کربلا گرفتم 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 16:57 توسط لیلا خانم| |

 

بابام خیلی اصرارداشت تامن دلنوشته هام وخاطراتم

 

را برای همه بنویسم لذا این وب را برام درست کرد که با

 

 شما درارتباط باشم


آها راستی من اسمم لیلاست ساکن آزادشهر

 

 استان گلستانم وسنم 8 سال می باشد وکلاس دوم ابتدایی

 

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 16:26 توسط لیلا خانم| |